رضا قليخان هدايت

1564

مجمع الفصحاء ( فارسي )

فرستادن نعش اسفنديار با پشوتن و سپاه ايران بايران و ماندن بهمن بزابلستان يكى نغز تابوت كرد آهنين * بگسترد فرشى ز ديباى چين براندود يك روى آهن به قير * پراكند بر قير مشك و عبير ز ديباى زربفت كردش كفن * خروشان بر او نامدار انجمن وزان پس كه پوشيد روشن برش * ز فيروزه بر سر نهاد افسرش سر تنگ تابوت كردند سخت * شد آن بارور خسروانى درخت صد اشتر بياورد رستم گزين * بگسترد فرشش ز ديباى چين دو استر بدى زير تابوت شاه * چپ و راست پيش و پس او سپاه برابرش نهاده نگونسار زين * ز زين اندر آويخته گرز كين همان نامور خود و خفتان اوى * همان مغفر و نيزهء جنگجوى سپه رفت و بهمن بزابل بماند * بمژگان همى خون دل برفشاند تهمتن ببردش بايوان خويش * همىپرورانيد چون جان خويش بگشتاسب آگاهى آمد ز راه * نگون شد سر نام‌بردار شاه همه جامه‌ها چاك زد بر برش * به خاك اندرآمد سر و افسرش خروشى برآمد ز ايوان بزار * جهان پر شد از نام اسفنديار بايران به هر سو كه رفت آگهى * بينداختند آن كلاه مهى نامه نوشتن رستم بگشتاسب شاه و جواب نامه و خواستن بهمن و رفتن بهمن بنزد گشتاسب همىبود بهمن بزابلستان * به نخجير هم با مى و گلستان سوارى و مى خوردن و بارگاه * بياموخت رستم بدان كينه‌خواه به هر چيز بيش از پسر داشتى * شب و روز شادش ببرداشتى چو گفتار و كردار پيوسته شد * در كين گشتاسب بربسته شد يكى نامه بنوشت رستم به درد * همه كار فرزند او ياد كرد به شه گفت يزدان گو اى منست * پشوتن درين رهنماى منست كه من چند گفتم باسفنديار * مگر كم كند كينه و كارزار